آخرهفته ی گذشته ,خسته از زندگی ماشینی و شهری دو سه روزی رو اوردم به دامن پاک طبیعت و به قولی بازگشت به بدویت! جنگلی بود وسیع و سر سبز . از شمال محدود به ساحل دریا. مملو از درخت و خاک و شن و حشرات و آدمیزاد در هرگوشه! اونهایی مثل من فراری از زندگانی خود و به دنبال کنج خلوتگاهی برای تفکر و تدبر.nightlight گوشی موبایل به گوشه ای افتاده و نه خبری از صدای موزیک بودو نه خبری از صدای ماشین و طیاره و قطار!ساعت هم که اصلا افتخار همراهی رو در همان خانه از دست داده بود. شب هنگام صدای ناله ی چوب توی آتش تنها صدایی بود که میشد شنید ومن ؟ من زیر سوسوی یه چراغ نفتی کنار آتش گهگاهی به آتش زل می زدم و گاهی هم گوشه چشمی داشتم به کتابی که از دستم رها و روی پایم افتاده بود. قبل از سفر از کتابخانه  به عاریه گرفته بودم به عنوان همسفری برای اوقات بی کاری. روی جلد و بر پس زمینه ی نارنجی چنین نوشته بود » خسی در میقات … جلال ال احمد»  و طرحی ساده از چهره ی او در گوشه با سبیلی که بر جای «آکولاد» آل احمد نشسته بود. داستان روایت سفر است به مکه در سال 42 و شرح اتفاقات و احساسات و تفکرات (این آخری گاها غیر مستقیم ,برای رساندن خاننده به مقصود). سفرنامه؟ نه! بیشتر شبیه پندنامه ای بود بدون پند.با نثری ساده و روان. روایت دیدار با خود در حج (وگر نه که خدا همه جا حاضر است و ناظر و چه سودی دارد خریدن مشقت سفری این چنین طاقت فرسا برای دیدار کسی که همیشه و همه جاست). سوای از ارزش تاریخی و ادبی  ,کتاب زبانی بود برای سئوال های نپرسیده. نکاتی که در هزار و سیصد چهارصد سال قبل و چهل و اندی سال بعد از این نوشته, نه کسی پرسیده و اگر هم به ذهن رسیده جرات پرسش نبوده. بیان حال آنانی که دین رو 72 مکتب کرده اند و از حقیقت آن بی خبر!  جاهلیتی که هنوز گریبانگیر حقایق است و قاطعیتی بی پایه. گاه پرازحسرت و اندوه. و حسرت بیشتر میشود وقتی که تاریخ نگارش کتاب رو میبینی. وضع جهان اسلام و جامعه ی ما در این چهل و شش سال ثابت نه ,که با سرعتی روزافزون به سوی قهقرا می رود و دریغ از لحظه ای تفکر, که پنداری سالهای سال است نسل متفکران منقرض شده. کا ان هو جاهلان با سرعتی دوصد برابر سرعت رشد بشر رو به پسرفت اند در تاریکی و تعدادشان روزافزون! و آنان که به گناه دیدن حقیقت به مجازات چشم خود مینشینند و مصلحت را در سکوت می جویند ,همان خاسرون و رواج دهندگان پسرفت اند.

حقیقت چشم نمی طلبد برای دیدن. قلب می خواهد و عقل که هر یک بدون دیگری خار است و محکوم به فنا. باشد که بتوانیم روزی در محضر عقل و دل به تماشای خود در آینه ی حقیقت بنشینیم

فردا انتخابات

ژوئن 11, 2009

متاسفانه این چند وقته فرصتی پیش نیومد که در مورد انتخابات پیش روی ایران چیزی بنویسم. گرچه چند باری شروع به نوشتن کردم ولی کاان هو قسمت نبود پستی رو تموم کنم. الان که این مطلب رو مینویسم روز پنج شنبه است. فردا به امید خدا به همراه تعدادی از دوستان رهسپار اتاوا خواهیم بود تا در روز سرنوشت ایران شریک شویم. تو این مدت مطالب زیادی در مورد این انتخابات نوشته شده توی سایت های مختلف که تکرارشون لطفی نخواهد داشت.

فقط امید پیش ما زنده خواهد بود. امید به فردایی سبز و به ایرانی آباد

خوب به مبارکی و میمنت تیم فوتبال کشورمون به یاری حضرت حق و با حمایت های بی دریغ مسئولان به عربستان باخت. بااین باخت مملکت شهید پرور با یک تیر چندصد تا نشان رو زدن: اول اdaeiز همه حسن نیتمون رو به برادران عزیز و مسلمان عرب ثابت کردیم و کلا کدورت هایی رو که کشورای غربی به وجود اورده بودن رو از بین بردیم. شنیده شده امارات بعد از این حسن نیت ایران گفته ما غلت کرده باشیم به جزایر برادرمون کاری داشته باشیم. عربستانیا هم با کمال فروتنی گفتن از سه امتیاز این بازی یکی و نصفیشو میدیم به ایران! خدا را شکر

نکته ی دیگه خبره بودن مربی محبوب تیم علی دایی بود. به نظر من سیستم 32 دقیقه وقت کشی ایشون باید به کتاب گینس بغل رکورد گل هاش اضافه بشه. البته تاکید به جای ایشون به دعوت نکردن کریمی و قرار ندادن مسائل شخصی قبل از منافع ملی هم جای قدر دانی داره.

مسئاله ی بعدی حضور رئیس جمهور محبوب در ورزشگاه بود که مثل بختک شانس بدشون همراه تیم ملی بود. من به دلیل ترافیک بالای سایت های ایرانی مجبور شدم بازی رو از یه سایت عربی دنبال کنم که کا انهو به دلیل خطای دید من حدود یه دقیقه ای از تلوزیون ایران جلو تر بود (فکر کنم به همین دلیل بود که من دو بار دوبار حرص می خوردم) بابا این عربا چقدر خوشحال شدن وقتی دکتر احمدی نژاد رو دیدن. اصلا انگار که چشمشون به جمال معبود افتاده باشه از خود بی خود شدن. یحتمل از عواقب حضور ایشان خبر داشتن. به امید دیدار ریاست محترم جمهوری در مسابقات وزنه برداری جهانی.

این قضیه از جنبه های زیادی قابل بررسیه که به دلایل اخلاقی اجتماعی زبان عاجز و شرمگینه از بیان. فقط به مختصر خواستم اعلام وجودی کرده باشم

به امید ادامه ی موفقیت این عزیزان 

مهم ترین اتفاقی که توی هفته ی گذشته برای من افتاد باز شدن دوباره ی دانشگاهمون  (دانشگاه یورک ,تورنتو) بود

بعد از سه ماه تعطیلی اجباری (به دلیل اعتصاب اتحادیه ی کمک استادان) باز شد و ما دوباره رفتیم سر درس و زندگی. این لنگ در هوایی خیلی چیز مزخرفیه آدم برا فرداشم نمیتونه برنامه ریزی کنه به قول قدیمیا خدا نصیب دشمنتون نکنه!

از این حرفا که بگذریم یه چیز یاد گرفتم. روز اولی که رفتیم سر کلاس استاد درس «مطالعات اجتماعی فرهنگی » گفت که این اعتصاب نشان دهنده ی آزادی عمل و هم چنین آزادی گروهی-اجتماعی در جوامع غربی است (جا داره بگم که این استاد از اساتید برتر دانشگاه و یک ایرانی هستند). استنباط شخصی من اینه که آزادی بیش از حد به گروه ها که به نوعی عواید اتحادیه ای رو (هر چند کوچک) بالا تر از منفعت افراد به صورت انفرادی قرار داده میتونه به فساد توجامعه منجر بشه. گر چه این آزادی ها در یک محدوده ی قانونی قرار دارند من هنوز هم معتقدم که این آزادی در نظر گرفته شده از طرف قانون گذاربیش از حدود طبیعی یک گروه خاص و ناقض حقوق سایر شهروند هاست .به عبارت دیگه: صلب آزادی سایر افراد جامعه. مثلا تو همین مورد دانشگاه ما آزادی یک اتحادیه به مدت 12 هفته زندکی پنجاه هزار دانشجو رو مختل کرد با یه جمع و تفریق ساده این مدت زمان میشه 000 200 4 روز ,یعنی بیشتر از 500 11 سال به هدر رفته. کسی جواب گو نیست و نکته ی جالب اینه که به دانشجو ها هشدار داده شده در صورت اعتراض به کمک استادها و یا سیستم آموزشی دانشگاه و یا دولت با جریمه ی سنگینی رو به رو میشوند .اونوقت اسمشو میزارن سرزمین آزادی و برابری

اگه آزادی اینه ما نخواستیم

این چند روزه یکی از اخباری که خیلی سرو صدا کرده بود داستان بازی کردن تیم دختران و نوجوانان پسر تیم استقلال تهران بود .سایت های زیادی در این مورد مطلب نوشتن و تو یکی از وبسایت ها حتی نوشته بودند که این بازی 7-0 به نفع تیم پسران تمام شده بود. اما نکته ای که کسی به اون اشاره نکرد این بود که چرا این اتفاق افتاد؟

همه جای دنیا و بالاخص ایران هنجارهای جامعه بر تفکیک جنسیتی تاکید دارد. برای باز کردن این قضیه بگذارید در ابتدا نگاهی داشته باشیم به این مساله در کودکان. همه ی ما کم و بیش خاطراتی از دوران کودکیمون داریم که با این مسئاله گره خورده باشه. مثلا دختر بچه ای که دوست داشته با بقیه ی پسرای هم سن و سالش یه بازی پسرونه (در باور جامعه)بکنه و یا پسری که به دلیل علاقه به یه عروسک (براساس هنجار های جامعه) از طرف اطرافیان و حتی دوستان هم سن و سال سرزنش میشود. این قبیل مسائل به حدی پیش پا افتاده تلقی می شوند که کمتر کسی به دلایل به وجود آمدن آنها توجه می کند

جدای از حاکمیت دینی  که بر کشور ایران حاکم است و مجاز ندانستن رقابت با جنس مخالف در این گونه ورزش های تیمی از طرف طیف محافظه کار دینی این مورد در سایر کشورها به ویژه کشورهای غربی (که به عقیده ی خودشون سردمدار برابری از هر لحاظ هستند ) به وضوح به چشم می آید. برای مثال تفکیک ملیتی در اکثر کشور های جهان نژاد پرستی(1) محصوب می شود که جریمه ی گزافی برای عاملانش خواهد داشت اما به تفکیک جنسیتی (2)(به الاخص در سنین کم ) به این دید نگاه نمی شود در حالی که بسیاری از روانشناسان تعامل و رقابت با جنس مخالف (3) را یکی از عوامل رشد و پرورش ذهنی و اجتماعی در کودکان می دانند . تئوری های مختلفی در مورد دلایل و ریشه های به وجود آمدن این رفتارمتشابه از سوی افراد متفاوت با فرهنگ ها و عقاید گوناگون وجود دارد. به عنوان مثال از دید تئوری فعل و انفعالی (4) این واکنش از سوی افراد یک جامعه (در این مورد قبول نکردن و سرزنش بازی کردن با جنس مخالف) یک واکنش طبیعی به مرزهای موجود در جامعه است در حالی که از دید تئورسین های فرهنگ اجتماعی (5) این رفتار از طریق هنجارهای ساخته شده به دست انسان ها و در مرور زمان  شکل گرفته است . به هر صورت مسئاله ای که مشخصا قابل استباط است عدم امکان توجیه رفتار پیچیده ی انسانی به صورت مطلق توسط یک یا دو تئوریست

مهم ترین و ابتدایی ترین گام برای درک این گونه رفتارها و این کیس درک جواب به این سوال هاست که چرا؟ و تحت چه شرایطی؟ این اتفاق افتاد

1. Racism

2. Sex Segregation

3. cross-sex cooperative play

4. Interactionist theoretical framework

5. cultural theoretical perspectives

حسین آمد

ژانویه 23, 2009

obamas-danceبه یاری خدا مراسم تحلیف برادر معتقد باراک حسین اوباما به مبارکی و میمنت انجام شد. حالا این که چین پخش زنده برنامشو به خاطر سرکوفت زدن به کمونیست قطع میکنه یا برادران هم پیمان و ضد استکبار ما تو کره شمالی تو این همه اخبار مهم دست جمعی از قلمشون در میره که تو این یینگه ی دنیا رییس جمهور فلان کشور دور افتاده عوض شده و یا دولت کریمه احمدی نژاد اعلام میکنه تا وقتی غزه هست کی به تحلیف این یارو کار داره زیاد از اهمییت این لحظه ی تاریخی کم نکرد. بوش با بد و بیراه مردم و لنگه کفش خبر نگار عراقی از کاخ سفید رفت و دیک چنی با ویلچر عوضش اوباما با شعار امید بجای ترس رقصان و با افاده اومد

یه مسئله ی جالب تو مراسم رسمی شب تحلیف که توجه این حقیر رو خیلی به خودش جذب کرد این بود که عده ی قابل توجهی از مهمان ها سیاه پوست بودند

بازماندگان آبراهام  لینکلن خدا بیامرز اون موقع که رو قبرش خاک می ریختن و به هم می گفتن «هرچی خاک اون مرحومه باقی عمر شما» عمرا فکر نمی کردن یه روز برو بچه های عمو تام واسه خودشون پارتی ریاست جمهوری بگیرن و سفید پوستایی که به وحی حضرت حق ژن ریاست جمهوری جزو لاینفک وجودشونه رو به زور راه بدن ! یکم بهشون بیشتر رو بدن میگن خدا هم سفید پوست نیست(استغفرالله!) دیگه با اراده باری تعالی هم شوخی؟

گذشته از این توصیفات یه نکته جالب دیگه که خیلی تو این تغییر و تحولات به چشم اومد این بود که تو روز دوم ریاست جمهوریش این عمو حسین قصه ی ما وزرا و مسئولین مرتبط با تمام سوراخ موشهای موجود در دنیا اعم از پاکستان و عراق تا علی آباد کتول رو معرفی کرد و مثل بعضیا 3 ماه تمام لفتش نداد تا یه نفر قابل اعتماد برای احراز پست وزارت پیدا کنه بعد تازه بفهمه نمایندگان فهیم مملکت باش حال نمی کنن! خدا رو شکر که این تفرقه گرایی ها فقط مال غرب و استکباره و نه به مردم نه به رییس جمهوری عادل و فاضل ما دخلی نداره

به هر حال وبه قول معروف آبرام تو بخواب جان (نه اونم ترور شد عمرشو داد به شما) عمو حسین بیداره .از اون طرف هم میگن شاهنامه آخرش خوشه! اومدنش که تاریخی بود حالا ببینیم تا رفتنش میتونه یه برگ مثبت به این تاریخ نکبت بار بشری اضافه کنه یا نه!؟

2008 به تاریخ پیوست

ژانویه 5, 2009

به هر بد بختی بود سال 2008 بار سفربست و رفت پی کارش که دیگه این طرفا پیداش نشه

قضا و قدر الهی هم همین بود . زور چند تا جزقل دانشمند هم که عمرا به ایمان ما به همین جوریت هستی نچربید گر چه تونستن چندصدم ثانیه ای سال عزیز 2009 روعقب بندازن. آخه میگن 2009 خیلی خوش یمن! نه توش جنگ داره نه دعوا تازه میگن آخراش قراره امام زمان و حضرت مسیح و دارو دستشون قدم بر دیده ی منت بذارن و تشریف بیارن این پایینا و یه حالی بدن به اون 4 تا کافر باقی مونده که نمی خوان قبول کنن قداست این سال عزیز رو. ما چه میدونیم از قدیم گفتن «الله اعلم و انتم لا تعلمون» شایدم خیلی هم بی ربط نباشه همه جا گل و گلستونه حالا به جز چنصد تا فلسطینی که تاوان موشک پرونی چند نفر دیگه رو میدن چند هزار تا بچه سیاه پوست که لابد به خاطر تکمیل بودن ظرفیت خدمه بهشت به صورت یار قرضی اومدن این پایین و … ببینم احمدی نزاد جز بلایای طبعی محصوب می شه یا فجایع انسانی؟

از اینا که بگذریم من تو چند روز گذشته یه چیز جدید یاد گرفتم:»این سنتا (بابا نوئل خودمون یعنی خودشون) یک نزاد پرستیه که دومی نداره حالا عرض می کنم چرا. ما امسال کلی جو گیر کریستمس شده بودیم رفتیم نصف آهنگای دم عیدیشونو از بر شدیم ازFeliz Navidad گرفته تاSanta is comin› to town . تا زه میخواستم از شومینه مردم بالا بریم به زور چماق بشونیمشون با هم Jingle Bell بخونیم. همون شب وقتی که با شورو حال وکاملا اتفاقی رفتم تو شبستون (یا به قول این قربتیا بیسمنت) تا اون کفش پلو خوری خوشکلام رو در بیارم و در راه اکرام اون شب عزیز به پای مبارک کنم, دیدم که بله سنتا یه حالی داد که بچسبیم به اصل و ریشمون به مصداق «واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا » وعمرا تا 6 سال که چه عرض کنم ته 60 سال دیگه هم یادم نره. زیر زمین و آب گرفته بود و مال و اموال گرام داشتن برا خودشون موج مکزیکی میزدن … الباقی ماجرا  رو دیگه خودتون حدس بزنید یکم فسفر سوخته بشه

2008 به تاریخ پیوستمنم که دیدم از کریستمس چیزی جز بدبختی گیرم نیومد از حالا خودمو با قفل و دخیل می بندم شاید 3 ماه دیگه نوروز یه گلی به کله مبارک ما بزنه که پیش گیری بشه از تکرار داستان کبک و کلاغ. راستی دقت کردین ما سال نومون هم یه چند ماهی ازعالم و آدم (حتی اونا تو گینه بی صاحب هم) عقب تره؟ جل الخالق!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.