تا کی باید مذهب را به دسته آفتابه بست؟
اوت 9, 2009
آخرهفته ی گذشته ,خسته از زندگی ماشینی و شهری دو سه روزی رو اوردم به دامن پاک طبیعت و به قولی بازگشت به بدویت! جنگلی بود وسیع و سر سبز . از شمال محدود به ساحل دریا. مملو از درخت و خاک و شن و حشرات و آدمیزاد در هرگوشه! اونهایی مثل من فراری از زندگانی خود و به دنبال کنج خلوتگاهی برای تفکر و تدبر.
گوشی موبایل به گوشه ای افتاده و نه خبری از صدای موزیک بودو نه خبری از صدای ماشین و طیاره و قطار!ساعت هم که اصلا افتخار همراهی رو در همان خانه از دست داده بود. شب هنگام صدای ناله ی چوب توی آتش تنها صدایی بود که میشد شنید ومن ؟ من زیر سوسوی یه چراغ نفتی کنار آتش گهگاهی به آتش زل می زدم و گاهی هم گوشه چشمی داشتم به کتابی که از دستم رها و روی پایم افتاده بود. قبل از سفر از کتابخانه به عاریه گرفته بودم به عنوان همسفری برای اوقات بی کاری. روی جلد و بر پس زمینه ی نارنجی چنین نوشته بود » خسی در میقات … جلال ال احمد» و طرحی ساده از چهره ی او در گوشه با سبیلی که بر جای «آکولاد» آل احمد نشسته بود. داستان روایت سفر است به مکه در سال 42 و شرح اتفاقات و احساسات و تفکرات (این آخری گاها غیر مستقیم ,برای رساندن خاننده به مقصود). سفرنامه؟ نه! بیشتر شبیه پندنامه ای بود بدون پند.با نثری ساده و روان. روایت دیدار با خود در حج (وگر نه که خدا همه جا حاضر است و ناظر و چه سودی دارد خریدن مشقت سفری این چنین طاقت فرسا برای دیدار کسی که همیشه و همه جاست). سوای از ارزش تاریخی و ادبی ,کتاب زبانی بود برای سئوال های نپرسیده. نکاتی که در هزار و سیصد چهارصد سال قبل و چهل و اندی سال بعد از این نوشته, نه کسی پرسیده و اگر هم به ذهن رسیده جرات پرسش نبوده. بیان حال آنانی که دین رو 72 مکتب کرده اند و از حقیقت آن بی خبر! جاهلیتی که هنوز گریبانگیر حقایق است و قاطعیتی بی پایه. گاه پرازحسرت و اندوه. و حسرت بیشتر میشود وقتی که تاریخ نگارش کتاب رو میبینی. وضع جهان اسلام و جامعه ی ما در این چهل و شش سال ثابت نه ,که با سرعتی روزافزون به سوی قهقرا می رود و دریغ از لحظه ای تفکر, که پنداری سالهای سال است نسل متفکران منقرض شده. کا ان هو جاهلان با سرعتی دوصد برابر سرعت رشد بشر رو به پسرفت اند در تاریکی و تعدادشان روزافزون! و آنان که به گناه دیدن حقیقت به مجازات چشم خود مینشینند و مصلحت را در سکوت می جویند ,همان خاسرون و رواج دهندگان پسرفت اند.
حقیقت چشم نمی طلبد برای دیدن. قلب می خواهد و عقل که هر یک بدون دیگری خار است و محکوم به فنا. باشد که بتوانیم روزی در محضر عقل و دل به تماشای خود در آینه ی حقیقت بنشینیم